محمد على مجاهدى
216
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
ساكن نمىشود نفس ناتوان من * زين دشنهها كه بر لب خاموش مىزند گويا به ياد تشنهلب كربلا ، حسين * توفان شيونى ز لبم جوش مىزند تنها نه من ، كه بر لب جبريل نوحههاست * گويا عزاى شاه شهيدان كربلاست شاهى كه نور ديدهء خير الانام بود * ماهى كه بر سپهر معالى ، تمام بود شد روزگار در نظرش تيره از غبار * باد مخالف از همه سو بس كه عام بود آب از حسين برَّد و ، خنجر دهد به شمر * انصاف روزگار ندانم كدام بود ؟ آبى كه خار و خس ، همه سيراب از آن شدند * آيا چرا بر آل پيمبر حرام بود ؟ ! خون ، ديدهها چگونه نگريد بر آن شهيد * كز خون به پيكرش كفن لعل فام بود دادى به تير و نيزه ، تن پاره پاره را * ز آن رخنهها چو صيد مرادش به دام بود آن خضر اهل بيت به صحراى كربلا * نوشيد آب تيغ ، ز بس تشنهكام بود تفتند ز آتش عطش ، آن لعل ناب را * سنگيندلان ، مضايقه كردند آب را اى مرگ ! زندگانى ازين پس وَبال شد * جايى كه خون آل پيمبر حلال شد مهر جهانفروز امامت به كربلا * از بار درد ، بَدر تمامش هلال شد شاخ گلى ز باغ امامت به خاك ريخت * زين غم زبان بلبل گوينده ، لال شد افتاده بين به خاك امامت ز تشنگى * سروى كز آب ديدهء زهرا نهال شد تن زد درين شكنج بلا ، تا فقس شكست * بر اوج عرش ، طاير فرخنده بال شد شبنم به باغ نيست ، كه از شرم تشنگان * آبى كه خورد گل ، عرق انفعال شد از خون اهل بيت كه شادند كوفيان * دلهاى قدسيان ، همه غرق ملال شد آن ناكسان ز روىِ كه ديگر حيا كنند ؟ * سبط رسول را ، چو سر از تن جدا كنند ! خونين لواى معركهء كارزار كو ؟ * ميدان پر از غبار بود ، شهسوار كو ؟ واحسرتا ! كه از نفس سرد روزگار * افسرده شد رياض امامت ، بهار كو ؟